الَسَّلامُ عَلَیْکِ یـا رُقَیَّةَُ بِنْتَ اْلحُسَیْنِ الشَّهیدِ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ،
انا بنت الحسین
دردانه
دختر پدری هستم و نامم رقیه است.از بلندای شانه عمو طعم عشق را چشیده ام
که مگو. روزی به هنگام سفر حج با خورشید ؛پدرم..از خانه و شهر خود رخت
بیرون کشیده ام.راهمان دور گشت زه خانه و کاشانه ولی ...هنوز سایه پدر را
به سر داشته ام.با سیل نامه نا مردمان دعو ت به شهر بی وفایی
شدیم...آنگاه که دید پدرم حاجیان شمشیر به زیراحرام بسته اند.طی طریق
راه کربلا...وارد به یک سفرپر ماجرا شدیم.سفر دراز و پر از شور وشین...
مقصد کجاست بابا حسین؟؟!.مقصد ره یار است و جانبازی در ره اش... لبیک
گویان برای رضایت اش...آری کرب و بلا و بس یک نینوا ست این سفر ..صد بار
عمه مُرد و زنده شد به پای ما....بس ماجرا کشید ازطعنه حسود... بس خون به
دل شد در پای کاروان.
هذا کرب و بلا
وقتی رسید خورشید به کربلا
حسین.ده روز با یاوران و همر هان سختی به اندازه ده سال کشیدکاروان.یک
روز آب بسته شد ... یک روز جدا شدند سست پیمان ها... یک روز آب نبود به
خیمه ها... یک روزچاره میکرد یک کاروان در برابر هزاران دشمن که باشد اهل
حرم در امان.آخر رسید روزی که آب کاملا بسته شد... اما عموست سقای
کربلا..و کام علی صغیر هنوز تر میشد از مشک آب...روزی رسید که خورشید در
آسمان جفت بود و ،زمین پراز ماه پاره پاره بود. روزی که یاران خورشید و
طفل شیرخواره اش از خون خود سیرآب میشدند..آنگاه که آسمان کاروان ماه اش
قطعه قطعه شد بار دگر خورشید خروشید و دشمن هراسناک، از پی تجهیز قوا عزم
نمود. من به دنبال پدر بودم و رفع تشنگی...گویا که در قتلهگاه، خورشید سر
بریده شد. چند لحظه ای زینب آرام نداشت.. گویا او نیز تحمل این همه جور و
جفا نداشت...آرام نمیشد عمه ام، وقتی که فریاد هلهله به گوش رسید.. بیرون
خیمه ها گویی قیامت است... از چکاچک شمشیرها و هلهله ، از تاختن به خیمه
خورشید حسین... باز هم به من نگفت کسی.... بابا حسین سر بریده شد.
آتش زدند خیمه ها و سوختند دلهایمان... غارتگری.... حتی به گوشواره هایمان!!!حتی قصب لباسهای پر خون شهیدان مان...!!
آن
روز و آن شب و آن احیای نیه شب ...در اوج ترس بودیم و دراضطراب و خستگی..
دستان وپاهایمان پر آبله . دامانمان سوخته از جور جاهلان، در گوشه ای
خزیدم که بابا پیدایم کند.. با سیل اشک نشستم نیامدی. نا گاه به سیلی
محکمی دانستم اسیر شدم...
دستان سنگین و ضربه شلاق دشمنان ....امشب
گذشت و فردا تا چند روزگاهی پیاده وگاهی بر ناقه ای عریان ..از ضعف و
تشنگی ودشنام نا مردمان...بس درد بود بر دلهایمان، در بین راه خار بود و
سنگ و شلاق دیو سیرتان..آخر یکی به من بگوید این چه سفری بود که رفت
بابایمان.. بابا چرا اهل حرم را نبرده است؟....یقین دارم که زجر بیمار بود
.....آری مرا با گیسوانم بلندکردو به ناقه نشانده است.
از شهر ها و
خانه ها که رد میشدیم سیل دشنام و سنگ بود که بیشتردلتنگ میشدیم... گفتم
سکینه جان ؛عمه جان ؛بابا نگفت کجا میرود؟!اخر چرا او سفر را بدون ما
میرود.. وقتی عمو نیست این چه کار بود؟؟؟ باباحسین بیاکه دخترت ازدست می
رود.
امان ...فی شاموای از شام و از تعنه و دشنام و ناسزا ...از این همه بدتر .. میخندیدند چرا؟
آخر مگر غریبی خنده دار است یا فاطمه... مگر ما نیستیم دختران حسین؟!
غم تمام دلم را گرفت وقتی دیدم گوشواره ام را به گوش دختری .وای نه چه شد ه بابا یم حسین.. من اشتباه میکنم؟ این انگشتر دست عدو ،نیست همان انگشتر حسین؟
کم کم به خواب میروم و بی حواس میشوم از بس به تن ندارم نایی و به چشم سو....
عمه لالایی بگو تا من بخوابم در قنوتت کن دعا طاقت ندارم
اما
به خواب دیدم آمدی، بابایم ؛حسین. بیدار شدم کجایی عمه جان بیا که الان
پیشم بود بابایم حسین. بگو چرا سفر رفته است ؟!!!.آخرچرا تنها شدیم عمه
جان...عزیز جانم بگو بیاید بابا حسین....تا این سخن گفتم برای عمه جان ،بین
زنان و کودکان شد شیون عظمی به پا ....من بلند میگفتم بابا حسین؟؟!، عمه
مویه میکردو می بوسیدم . باز میگفتم عمه جان تمام تنم درد میکند، کاش
بابا بود مرا می بوسید و بغل میگرفت !!!شیون و شین شد خرابه ای که منزل
دختران نبی بود و اهل کاروان کربلا... آن نامرد یزید فرستاد دستاری برایم
وناگهان... دیدم صورتی را که به خون خضاب بود دیدم لب و دندانی که
بوسگاه اولیاء بود...آه...آه...بابا تویی؟؟؟ چرا کسی بر سر و مویت شانه
ای نزد.. این همه خاکستر از کجا به روی صورتت نشست...آخر چرا رگهای
گردنت بریده است .. ای نازنین بیا که دخترت اینجا نشسته است ...هر شب و
روز من، به دامنت چنگ میزدم ... می خفتم و شعر و غزل میگفتم به موهایت چنگ
میزدم. ...تو مرا نوازش می کردی و من برایت حرف میزدم...بیا بیا که اینک
من تورا به دامن کشیده ام .بابابیا تا بوسه بارانت کنم ،..در راه نوای
قرآنت به گوشم رسید بابا بگو با این لب و دندان چگونه قران خوانده ای؟؟؟
ای خورشید به میان تشت مشین بیا در آغوش دستان کوچکم.... لحظه ای آرام
گیردر کنار من..ای دنیا اُف بر تو و بر نامردمان؛بر آنان که حق را سر
بریده اند، و اهل و عیالش به زجر اسیر کرده اند .آیا اینان از خدانترسیده
اند؟؟عمه جان ای، ای اهل حرم ..من میروم ... تا با پدر از این جهان سفر
کنم.. تا در کنار جّدمان محمد (ص) شکایت از این همه نامردمان کنم..عمه
خدا نگهدار تو...
دیگر از بابا یم حسین، جدا نمیشوم....
ای دشمنان بدانید خورشید را اگر سر بریدید... اما خدای خورشید و آسمان و ماه هرگز رهایتان نمیکند.
«یا
أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبکَ بِدِمائکَ! یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا
الَّذی قَطع وَ رِیدَیْکَ! یا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتمنی علی صِغَر
سِنّی! یا أبَتاهُ، مَنْ بَقی بَعْدَک نَرْجوه؟ یا أبَتاهُ، مَنْ
لِلْیتیمة حَتّی تَکْبُر»
«پدر جان، کی تو را با خونت خضاب کرد! ای پدر
که رگهای گردنت را برید! ای پدر، کی مرا در کودکی یتیم کرد! پدر جان، بعد
از تو به که امید وار باشیم؟ پدرجان، این دختر یتیم را کی نگهداری و بزرگ
کند
به مناسبت شب سوم محرم / عمه ساله ی امام زمان (عج)
کند.
به جرات می گویم کمتر مقاله ای در این باب هست که این چنین قوی باشد ...
رقيه (س) سفير سه ساله کربلا در شام
اشاره:
استاد شهيد مطهري (در يکي از نوارهاي سخنراني) اشاره دارند که اميرالمومنين علي (ع) و امام مجتبي (ع) به رغم ماهها جنگ و ستيز نظامي با معاويه(در اثر حيله عمروعاص ،بلاهت خوارج و سست عنصري بعضي از سرداران) نتوانستند شام را فتح کنند ، اما سالار شهيدان - در تداوم و تکميل حرکت آن بزرگواران - توانست با قافله اسيران به شام نفوذ کند و با سخنراني هاي کوبنده و افشاگرانه زينب و امام سجاد عليهما السلام کاخ سبز اموي را بگشايد و در بازگشت به مدينه نيز سفيري جاودان -رقيه بنت الحسين (ع)- را براي ابلاغ پيام عاشورا در پايتخت بني اميه برجاي نهاد که نمادي ابدي از مظلوميت آل الله به شمار مي رود.
مقاله حاضر ردپاي اين نازدانه سه ساله اباعبدالله (ع) را در اوراق کهن تاريخ جستجو مي کند و نهايتا ذکر ايشان در چکامه بلند و پرسوز سيف بن عميره نخعي کوفي از اصحاب بزرگوار امام صادق و امام کاظم عليهماالسلام باز مي جويد.
مرحوم آيت الله حاج ميرزا هاشم خراساني (متوفاي سال 1352هجري قمري) در منتخب التواريخ مي نويسد:
عالم جليل ، شيخ محمد علي شامي که از جمله علما و محصلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جد امي بلاواسطه من ، جناب آقا سيدابراهيم دمشقي ، که نسبش منتهي مي شود به سيدمرتضي علم الهدي و سن شريفش از 90افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند.
شبي دختر بزرگ ايشان جناب رقيه بنت الحسين (ع) را در خواب ديد که فرمود: به پدرت بگو به والي بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده و بدن من در اذيت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير کند.
دخترش به سيد عرض کرد و سيد از ترس حضرات اهل تسنن به خواب ترتيب اثري نداد. شب دوم ، دختر وسطي سيد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت و او همچنان ترتيب اثري نداد. شب سوم ، دختر کوچکتر سيد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثري نداد. شب چهارم ، خود سيد، مخدره را در خواب ديد که به طريق عتاب فرمودند: «چرا والي را خبردار نکردي؛!»
صبح سيد نزد والي شام رفت و خوابش را براي والي شام نقل کرد. والي امر کرد علما و صلحاي شام ، از سني و شيعه ، بروند و غسل کنند و لباسهاي نظيف در برکنند، آن گاه به دست هر کس قفل درب حرم مقدس باز شد. همان کس برود و قبر مقدس او را نبش کند و جسد مطهرش را بيرون بياورد تا قبر مطهر را تعمير کنند.
بزرگان و صلحاي شيعه و سني ، در کمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در بر کردند. قفل به دست هيچ يک باز نشد مگر به دست مرحوم سيدابراهيم . بعد هم که به حرم مشرف شدند، هر کس کلنگ بر قبر مي زد کارگر نمي شد تا آن که سيد مزبور کلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر کنده شد. بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند، ديدند بدن نازنين مخدره ميان لحد قرار دارد، و کفن آن مخدره مکرمه صحيح و سالم مي باشد؛ لکن آب زيادي ميان لحد جمع شده است .
سيد، بدن شريف مخدره را از ميان لحد بيرون آورده بر روي زانوي خود نهاد و سه روز همين قسم بالاي زانوي خود نگه داشت و متصل گريه مي کرد تا آن که لحد مخدره را از بنياد تعمير کردند. اوقات نماز که مي شد، سيد بدن مخدره را بر بالاي شي ئ نظيفي مي گذاشت و نماز مي گزارد. بعد از فراغ بازبرمي داشت و بر زانو مي نهاد تا آن که از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيد بدن مخدره را دفن کرد و از کرامت اين مخدره در اين سه روز، سيد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد که خواست مخدره را دفن کند، سيد دعا کرد خداوند پسري به او مرحمت فرمود؛ مسمي به سيدمصطفي .
در پايان ، والي تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثماني نوشت ، و او هم توليت زينبيه و مرقد شريفه رقيه و مرقد شريف ام کلثوم و سکينه (ع) را به سيد واگذار نمود و فعلا هم آقاي حاج سيدعباس پسر آقا سيدمصطفي پسر سيدابراهيم سابق الذکر، متصدي توليت اين اماکن شريفه است .
آيت الله حاج ميرزا هاشم خراساني سپس مي گويد: گويا اين قضيه در حدود سنه 1280 اتفاق افتاده است .
مرحوم آيت الله سيدهادي خراساني نيز در کتاب معجزات و کرامات ماجرايي را نقل مي کند که مويد اين قضيه است . وي مي نويسد:
روي پشت بام خوابيده بوديم که ناگهان مار دست يکي از خويشان ما را گزيد. وي مدتي مداوا کرد؛ ولي سود نبخشيد. آخرالامر جواني به نام سيدعبدالامير نزد ما آمد و گفت : کجاي دست او را مار گزيده است؛ چون محل مارزدگي را به او نشان داد، بلافاصله دستي به آن موضع زد. به کلي محل درد خوب شد. سپس گفت : من نه دعايي دارم و نه دوايي ؛ فقط کرامتي است که از اجداد ما به ما رسيده است : هر سمي که از زنبور يا عقرب يا مار باشد اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم ، خوب مي شود. جهتش نيز اين است که جد ما، در شام موقعي که آب به قبر شريف حضرت رقيه افتاد، جسد حضرت رقيه (س) را سه روز روي دست گرفت تا قبر شريف را تعمير کردند و از آنجا اين اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسل مانده است .
مرقدي که اين داستان شگفت در ارتباط با آن رخ داده است ، سابقه بناي آن دست کم به سيصد و اند سال پيش از آن تاريخ (يعني حدود 4قرن و نيم پيش از زمان حاضر) باز مي گردد.
عبدالوهاب بن احمد شافعي مصري ، مشهور به شعراني (متوفي به سال 973ق)، در کتاب المنن ، باب دهم ، نقل مي کند:
نزديک مسجد جامع دمشق ، بقعه و مرقدي وجود دارد که به مرقد حضرت رقيه (س) دختر امام حسين (ع) معروف است . بر روي سنگي واقع در درگاه اين مرقد، چنين نوشته است :
هذا البيت بقعه شرفت بال النبي (ع ) و بنت الحسين الشهيد ، رقيه (ع) (اين خانه مکاني است که به ورود آل پيامبر(ص) و دختر امام حسين (ع) ، حضرت رقيه (س) شرافت يافته است).
آيا تاريخ پيش از اين زمان (973ق) نيز رد پايي از رقيه (س) نشان مي دهد؛ بلي :
مورخ خيبر و ناقد بصير، عماد الدين حسن بن علي بن محمد طبري ، معاصر خواجه نصيرالدين طوسي ، در کتاب پرارج کامل بهايي نقل مي کند که :
زنان خاندان نبوت در حالت اسيري حال مرداني را که در کربلا شهيد شده بودند، بر پسران و دختران ايشان پوشيده مي داشتند و هر کودکي را وعده مي دادند که پدر تو به فلان سفر رفته است باز مي آيد، تا ايشان را به خانه يزيد آوردند. دخترکي بود چهارساله ، شبي از خواب بيدار شد و گفت : پدر من حسين کجاست؛ اين ساعت او را به خواب ديدم . سخت پريشان بود. زنان و کودکان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست .
يزيد خفته بود ، از خواب بيدار شد و از ماجرا سوال کرد. خبر بردند که ماجرا چنين است . آن لعين در حال گفت : بروند سر پدر را بياورند و در کنار او نهند. پس آن سر مقدس را بياوردند و در کنار آن دختر چهارساله نهادند.
پرسيد اين چيست ؛ گفتند: سر پدر توست . آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز، جان به حق تسليم کرد.
علائالدين طبري اين کتاب کم نظير را در سال 675ه. تاليف کرد و در نگارش آن از منابع با ارزش فراواني بهره برد که متاسفانه اغلب آنها به دست ما نرسيده است ؛ برخي درکشاکش روزگار از بين رفته ، و برخي ديگر به دست دشمنان اهل بيت (ع) طعمه حريق شده است .
مرحوم محدث قمي مي نويسد: کتاب کامل بهايي ، نوشته عمادالدين طبري ، شيخ عالم ماهر خبير متدرب نحرير متکلم جليل محدث نبيل و فاضل فهامه ، کتابي پرفايده است که در سنه 675تمام شده و قريب به 12سال ، همت شيخ مصروف بر جمع آوري آن بوده ، اگر چه در اثناي آن چند کتاب ديگر تاليف کرده است . سپس مي افزايد: از وضع آن کتاب معلوم مي شود که نسخ اصول و کتب قدماي اصحاب نزد او موجود بوده است . آن گاه اشاره مي کند که يکي از آن منابع از دست رفته ، کتاب پر ارج الحاويه در مثالب معاويه است که تاليف قاسم بن محمدبن احمد ماموني ، از علماي اهل سنت است ، و عمادالدين طبري سرگذشت اين دختر سه ساله را از آن کتاب نقل کرده است .
بدين گونه ، سابقه اشاره به ماجراي حضرت رقيه (س) در تاريخ ، به حدود هفت قرن و نيم پيش از زمان ما باز مي گردد.
آيا باز هم مي توان پيشتر رفت و نامي از رقيه (س) - به عنوان دختر امام حسين (ع) - در اعماق تاريخ سراغ گرفت؛ باز هم جواب مثبت است .
ماخذ کهن تري که در آن ، ضمن شرح جريانات عاشورا، نامي از حضرت رقيه (س) به ميان آمده ، کتاب مشهور لهوف نوشته محدث و مورخ جليل القدر، آيت الله سيدبن طاووس (متوفاي 664ه.ق) است که اطلاع و احاطه بسيار او به متون حديثي و تاريخي اسلام و شيعه ، ممتاز و چشمگير است .
سيد مي نويسد: حضرت سيدالشهدا(ع) زماني که اشعار معروف «يا دهر اف لک من خليل ...» را ايراد فرمود و زينب و اهل حرم عليهن السلام فرياد به گريه و ناله برداشتند، حضرت آنان را امر به صبر کرده و فرمود: «يا اختاه يا ام کلثوم ، و انت يا زينب ، و انت يا رقيه ، و انت يا فاطمه ، و انت يا رباب ، انظرن اذا انا قتلت فلاتشققن علي جيبا و لا تخمشن علي وجها و لا تقلن علي هجرا» يعني خواهرم ام کلثوم ، و تو اي زينب ، و تو اي رقيه ، و تو اي فاطمه ، و تو اي رباب ، زماني که من به قتل رسيدم در مرگم گريبان چاک نزنيد و روي نخراشيد و کلامي ناروا (که با رضا به قضاي الهي ناسازگار است) بر زبان نرانيد.
مطابق اين نقل ، نام حضرت رقيه بر زبان امام حسين (ع) در کربلا جاري شده است .
مويد اين نقل ، مطلبي است که سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي ، متوفاي 1294ه. در کتاب ينابيع الموده ص 335-333 به نقل از مقتل مسمي به ابومخنف آورده است .
مقتل منسوب به ابو مخنف مطابق نقل قندوزي (ينابيع الموده : ص 346 و احقاق الحق :11/633) پس از شرح کيفيت شهادت طفل شش ماهه مي گويد:
ثم نادي : ياام کلثوم ، و يا سکينه ، و يا رقيه ، و يا عاتکه و يا زينب ؛ يا اهل بيتي عليکن مني السلام»:
«آن گاه فرياد برآورد: اي ام کلثوم ، اي سکينه ، اي رقيه ، اي عاتکه ، اي زينب ، اي اهل بيت من ، من نيز رفتم ، خداحافظ8
»آيا مي توان به همين گونه ، سير تقهقر در تاريخ را ادامه داد و مدرکي قديمي تر که در آن از رقيه بنت الحسين (ع) ياد شده باشد، باز جست؛
بر آشنايان به تاريخ اسلام و تشيع ، پوشيده نيست که شيعه ، يک گروه «ستمديده و غارت زده » است ؛ گروهي است که در طول تاريخ ، بارها و بارها هدف هجوم و تجاوزهاي وحشيانه قرار گرفته ، پيشوايان دين و رجال شاخصش شهيد و آثار علمي و تاريخيش سوزانده شده است (بنگريد به : کتابسوزي مشهور محمود غزنوي در ري به سال 423 ق ، کشتار و کتابسوزي طغرل در بغداد عصر شيخ طوسي ، داستان حسنک وزير و دربدري فردوسي و... کشتارها و کتابسوزي هاي «جزار» حاکم مشهور عثماني در شامات ، در جنوب لبنان و...).
شيعه ، در گذر از درازناي اين تاريخ پردرد و رنج ، اولا مجال ثبت بسياري از حوادث تاريخي را چنان که شايد و بايد نداشته و ثانيا بخشي قابل ملاحظه از آثار و مآخذ تاريخي خويش را (به ويژه آن دسته از «اطلاعات مکتوبي» که حاکي از پيشينه مظلوميت کم نظير شيعه و قساوت و مظالم حکومت هاي جور است) از دست داده است و آنچه برايش مانده ، تنها بخشي از آن آثار مکتوب ، همراه با اطلاعاتي است که به گونه شفاهي ، سينه به سينه نقل شده و اکنون در ذهنيت شيعه ، به صورت «مشهوراتي نه چندان مستند يا مجهول السند» موجود است .
بي جهت نيست که اطلاعات مکتوب و مستند ما درباره سرنوشت شخصيتي چون زينب کبري (ع) پس از بازگشت به مدينه از شام (با وجود جلالت قدر و نقش بسيار مهم آن حضرت در نهضت عاشورا) بسيار کم و تقريبادر حد صفر است و با چنين وضعي ، تکليف ديگران (همچون ام کلثوم و رقيه «ع» ديگر معلوم است .
در چنين شرايطي ، وظيفه محققان تيزبين و فراخ حوصله (که خود را با نوعي گسست و انقطاع تاريخي يا کمبود اطلاع نسبت به جزييات ، روبه رو مي بينند) ، چيست؟
راهي که برخي از محققان يا محقق نمايان در اين گونه موارد برمي گزينند، قضاوت عجولانه درباره موضوع ، و احيانا نفي اطلاعات و مشهورات موجود به بهانه برخي «استحسانات و استبعادات قابل بحث» يا «عدم ابتناي اطلاعات مزبور بر مستندات قوي» است ، که گاه ژستي از روشنفکري را نيز به همراه دارد؛ اما اين راه که طي آن آسان هم بوده و موونه زيادي نمي برد بيشتر به پاک کردن صورت مساله مي ماند تا حل معضلات آن .
راه ديگري که ، البته پويندگان آن اندک شمارند و تنها محققان پرحوصله و خستگي ناپذير همت پيمودن آن را دارند، اين است که بکوشيم به جاي رد و انکارهاي عجولانه ، کمر همت بسته ، به کمک «تتبعي وسيع و تحقيقي ژرف» به اعماق تاريخ فرو رويم و با غور در کتاب هاي تاريخ و تفسير و سيره و حديث و لغت و حتي ديوان هاي شعراي آن روزگار و دقت در منطوق و مفهوم و مدلول تطابقي و التزامي محتويات آنها، بر واقعيات هزارتوي آن روزگار «احاطه و اشراف» يابيم و به مدد اين احاطه و اشراف ، نقاط خالي تاريخ را پر سازيم و جامه چاک چاک و ژنده تاريخ را رفو کنيم و توجه داشته باشيم که :
با توجه به کتابسوزي ها، سانسورها و تفتيش عقايدهاي مکرري که در تاريخ شيعه رخ داده ، اولا «نيافتن » هرگز دليل «نبودن» نيست (و به اصطلاح : عدم الوجدان لايدل علي عدم الوجود). ثانيا نمي توان همه جا به منطق لو کان لبان (اگر چيزي بود ، مسلما آشکار مي شد) تمسک جست ومشهورات مجهول السند را عجولانه و شتابزده انکار کرد. ثالثا نبايستي بسادگي و صرفا روي برخي استبعادات يا استحسانات ظاهرا موجه اطلاعات موجود را رد کرد و از سنخ خرافات و جعليات انگاشت . زيرا چه بسا استبعادها يا استحسان هاي مزبور، محصول بي اطلاعي يا غفلت ما از برخي جهات و جوانب مکتوم قضيه باشد و با روشن شدن آن جوانب ، تحليل ما اصولا عوض شده ، استبعادها جاي خود را به پذيرش قضيه (و يا بعکس) خواهد داد و يا برداشت تازه اي در افق ديد ما ظاهر خواهد شد.
رابعا بايد توجه داشت که حتي اطلاعاتي هم که احيانا به صورت خبر واحد يا متکي به منابع غيرمعتبر وجود دارد، لزوما دروغ و خلاف حق نيست و لذا بايد همانها را نيز (به جاي «انکار عجولانه») با حوصله تمام ، در جريان يک پژوهش و تحقيق وسيع ، مورد بررسي دقيق قرار داد و صحت و سقمشان را محک زد و احيانا به صورت سرنخ تحقيق از آنها بهره جست ، يا در گردونه «تعارض ادله» ، و صف بندي «دلايل معارض» ، آنها را به عنوان مويد و مرجح به کار گرفت .
اصولا «نفي و انکار» نيز، همچون «اثبات» هر چيز، دليل مي خواهد (و آنچه که دليل نمي خواهد «نمي دانم» است) و حتي نفي و انکار، موونه بيشتري مي برد تا اثبات . و فراموش نکنيم که هر چند در عرصه تحقيقات تاريخي ، تجزيه و تحليل هاي عقلي و استبعادها و استحسان هاي ذهني ، جايگاه خاص خود را دارد و نبايستي چيزي را برخلاف اصول مسلم عقلي پذيرفت ، اما در عين حال بايد دانست که حرف آخر را در اين عرصه ، تتبع و تحقيق ژرف و گسترده در اسناد و مدارک مستقيم و غيرمستقيم تاريخي مي زند.
موضوع مورد بحث در کتاب حاضر ، يعني رقيه بنت الحسين (ع) نيز از آنچه گفتيم استثنا نيست . به پاره اي از مآخذ کهن تاريخي دال بر وجود آن حضرت ، پيش از اين اشاره کرديم . ببينيم آيا علاوه بر نوشته کامل بهايي و لهوف ، باز هم مي توان به مدد تتبع بيشتر، ردپايي کهن تر از حضرت رقيه (ع) جست؛ خوشبختانه پاسخ مثبت است و مسلما با تتبع و تحقيق بيشتر، مدارک ديگري به دست خواهد آمد.
قديمي ترين ماخذي که بر حسب تتبع ما در خيل فرزندان رنجديده و ستم کشيده سالار شهيدان (ع) در کربلا از وجود دختري موسوم به رقيه (ع) در کنار سکينه «ع» خبر مي دهد، قصيده سوزناک سيف بن عميره ، صحابي بزرگ امام صادق (ع) است .
سيف بن عميره نخعي کوفي ، از اصحاب بزرگوار امام صادق و امام کاظم (ع ) و از راويان برجسته و مشهور شيعه است که رجال شناسان بزرگي چون شيخ طوسي (در فهرست )، نجاشي (در رجال) ، علامه حلي (در خلاصه الاقوال) ، ابن داود (در رجال) ، و علامه مجلسي (در وجيزه) به وثاقت وي تصريح کرده اند. ابن نديم در فهرست خويش وي را از آن دسته از مشايخ شيعه مي شمرد که فقه را از ائمه (ع) روايت کرده اند. شيخ طوسي در رجال خويش ، وي را صاحب کتابي مي داند که در آن از امام صادق (ع) نقل روايت کرده است و مرحوم سيد بحرالعلوم در الفوائد الرجاليه ، فهرستي از راويان شهير شيعه (همچون محمد بن ابي عمير و يونس بن عبدالرحمن) را که از وي روايت نقل کرده اند به دست داده است . سيف بن عميره ، همچنين از جمله راويان زيارت معروف عاشورا (به نقل از امام باقر «ع» است که قرائت آن در طول سال ، از سنن رايج ميان شيعيان است .
باري ، سيف بن عميره ، در رثاي سالار
شهيدان (ع) چکامه بلند و پرسوزي دارد که با مطلع:
جل المصائب بمن اصبنا فاعذري
يا هذه ، و عن الملامه فاقصري
آغاز مي شود که حقيقتا سوخته و سوزانده
است .
علامه سيد محسن امين و به تبع وي شهيد
سيد جواد شبر (از خطباي فاضل لبنان) به اين مطلب اشاره کرده و تنها بيت نخست قصيده
را ذکر کرده اند؛ اما شيخ فخرالدين طريحي فقيه ، رجالي ، اديب و لغت شناس برجسته شيعه
، و صاحب مجمع البحرين در کتاب «المنتخب» (که سوگنامه اي منثور و منظوم در رثاي
شهداي آل الله بويژه سالار شهيدان (ع) است کل قصيده را آورده است که در بيت ما قبل
آخر آن ، شاعر بصراحت به هويت خود اشاره اي دارد ؛ آنجا که خطاب به سادات عصر مي
گويد:
و عبيد کم سيف فتي ابن عميره
عبدلعبد عبيد حيدر قنبر
نکته قابل توجه در ربط با بحث ما،
ابيات زير از قصيده سيف است که در آن دوبار از حضرت رقيه (ع) ياد کرده است :
... و رقيه رق الحسود لضعفها
و غداليعذرها الذي لم يعذر...
لم انسها و سکينه و رقيه
بيکينه بتحسر و تزفر
بسم الله...
خط بزن "و" را ٬
موعود ِ من ؛
موعد ِ آمدنت شده…

****
چشمهایش رو به کودک بود، بدون حتی لحظهای پلک برهم زدن.
نگاههایشان به هم گره خورده بود، اما سکوت اجازه حرف زدن به پدر نمیداد.
برف کم کم سر رویش را میپوشاند و پدر باز هم آرام و بی حرکت سرجایش نشسته بود.
مادر دست کودک را گرفت:
“بلند شو برویم مادر“.
کودک اما از کنار پدر تکان نمیخورد.
مادر کودک را به آغوش کشید و از آنجا فاصله گرفت.
چشمان پدر هنوز به کودک بود و کودک هم نگاهش به قاب عکس پوشیده از برف.
باز هم همان سئوال تکراری:
“مادر! شهید یعنی چه؟”

بسم الله...
روسپیدِ سیاه… … این روزهای سیاه عریانی، .روسپیدتر از چادرم نمییابم.
چادرم را با من دفن کنید…

****
بسم الله...
کارتان را برای خدا نکنید، برای خدا کار کنید.
تفاوتش فقط همین قدر است که ممکن است حسین در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا…!
«شهید آوینی»

بسم الله...
بالای جنازهی خونینش پرسید: زندهای؟
لرزان گفت: هنوز نه ...

بسم الله...
عکسهایشان را یکی یکی نگاه میکنم.
بعد به سنگهایی که ردیف ردیف…
می نشینم؛
با انگشت چند تا ضربهی آرام روی سنگ میزنم…
هی رفیق!
این آرزویی که تو به آن رسیدهای
مال من بود…

لحظه ها سرشارند از حضور واژه هایی که هنوز اذن قیام نیافته اند به رعنای قامتت به گل نشسته بودیم و به گردابی چنان حائل، گرفتار آمده بودیم تنها هوشمان شد که بخوانیم به نام، سقای عطشان حسین تان را دخیلک یا ابوفاضل... آتش می زد به جان اهالی غریبی کربلا...
هر انسانی را رغبتی نهانی است که در جستجوی کربلا خود را زیرو رو خواهد کرد...
مانده ام... چرا من عصیان می کنم! نه اینکه برویت نیاوری نه اینکه در گذری نه ... حتی نه اینکه ببخشایی!! مانده ام... چرا تو حیا میکنی؟... ...حتی کانک استحییتنی...
ز کجا شروع شد را نمی دانم.همین قدر میدانم که"هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی".
مادر میگوید با لالای روضه بخواب رفته ای و پدر تعریف می کند که در میان دسته عزای مولا به دوشم بوده ای.
ومن"ز کودکی بوده ام، مقیم بزم عزا" و خود نیز به یاد دارم که هرسال قبل از ماه عشق و خون، قبض به دست خانه ها را در میزدیم و می گفتیم به هیئت امام حسین کمک می کنید؟! و دنبال چادر مشکی میگشتیم که خیمه عزا به پا کنیم و افتخار میکردیم چون"که با چادرای مادرامون، خیمه علم کرده بودیم".
با اینکه هرسال سعی میکردیم مجلس روضه مان بهتر از قبل باشد ولی این سوال همیشه کنج ذهن ما بود که"این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست" اولین پاسخی که شنیدم را خوب بخاطر دارم:" آقایی بوده که خیلی قدیم ها در کربلا خودش و همه خانواده اش را کشتند، حالا خودت بزرگ که شدی میفهمی..." و سوال بعدی ام که چرا هروقت آب میخوریم سلام بر حسین میگوئیم را اینطور جواب گرفتم که "چون آقا تشنه و با لب خشک کشته شده ما بعد از آب خوردن یادش میکنیم و من از آن به بعد" هر موقع آب خوردم، یاد لبت کردم..."
و اینگونه شد که ما از کودکی نوکر شدیم و حسین ارباب. هرچند که خودش اینطور اراده کرده چون دست من و تو نیست اگر نوکرش شده ایم، خیلی حسین زحمت ما را کشیده است"
عشق حسین از کودکی با ما بزرگ شده و حالا همه وجود ماست و زندگی بی عشق حسین، تنفس بدون هوا را مانَد و مگر میشود بی هوا زنده ماند؟!
چه کنیم که عشق حسین و کربلا در در شاکله ی ماست و"کل یعمل علی شاکلته" و نباید توقعی جز این از ما داشت.
مگر دست ما بود آن زمان که به لوح حق شغل خلائق می نوشتند و"ما در ردیف سینه زنان جا گرفته ایم" و مگر در بازار خرید غلام برای تو ما اختیاری داشتیم چرا که انگار در عهد الست"اصلا خریده فاطمه(س) ما را برای تو"
و حالا اگر از آنانی که میشناسندمان بپرسند دیگر"همه میدونن که من،زندگیم این حضرته" و خودم نیز با هر کلام جار میزنم "تا عمر دارم نوکرتم، مقیم بزم روضتم" و چون نوکر اگر به عرش هم برود باز نوکراست وصیت کرده ام"مرا به پیراهن مشکی ام کفن بکنید" و برای آنکه همه بدانند که اینجا مدفن غلام سلطان است،بنویسند بر روی لحدم" من فقط عشق حسین ابن علی را بلدم"
و امید دارم آن زمان که حساب به پا میشود" حق چو بگوید چه داشتی، سر برکند حسین و بگوید حساب شد" و ما برویم عهدی که بستیم که"در بهشت هم حسینه میسازیم " را وفا کنیم تا جنت الحسین جای سینه زدن به پای روضه های ارباب باشد و خانه ی ما...
امشب به بهانه بزم ولادت مولا و رسم مقابل نشینی شاه ی چون او و گدایی چون من، میگویم که" ارباب! گلایه ها تووی گلومه"
و این گلایه از این نیست که از نام حسین و مجلس غمش انگشت نما شده ایم چون "منو با نام تو میشناسند همیشه " و همه می دانند که هیچ چیز نداریم جزغبار ماتمت که به ما آبرو بخشید و " آبرویی که به ما دادی، نمی دیدیم در خواب" و نه گلایه از اینکه برخی نگاه مان میکنند و با تمسخر دیوانه میخوانندمان و ما با افتخار میگوئیم" اگه دیوونه ندیده ای، به ما میگن دیوونه" و نه بخاطر زخم زبان دوستان که بس کنید از عزا و روضه و ذکر سینه زنی که زیرلب پاسخ میدهیم "چه کنیم؟! حرف دگر یاد نداد اربابم"و باز میگوئیم حسین، حسین، حسین که "نام تو بردن چه لذتی دارد..."
اینها علت گلایه نیستند،"هرکه هرچه می خواهد بگوید" ما فقط می خندیم!
گریه فقط برای حسین است و بس! و اشک نه فقط با روضه ی عاشورا که با هر ندای"السلام علی الحسین" جاری میشود.
گلایه از درد است و دردی نیست به جز هجران. حسرت نگاهی که به حرم باشد و زبانی که سلام دهد "السلام علیک یا اباعبدالله".
اشک و گریه و ناله قرین نوایی ست که میخواند"ارباب! انتظار سخته..."
دیگر خسته شدم از اینکه با دیدن اعلان بازگشت هر کربلایی ، آه بکشم و بخوانم "روزی من خسته چرا کرببلا نیست؟!"
خسته شدم از سوالهایی که پشت سر هم از زوار میپرسم و دلم را به خاطراتشان خوش میکنم و این است حرف دلم که "تا یه زائرمی رسه از کربلا این گفتگومه، منم آقا آرزومه"
خسته شدم از جمع کردن عکس های حرم و دلخوش کردن به تصاویر حرم،آخر"آقا جون بذار ببینم چون که من فقط شنیدم، دیگه خسته شدم از بس عکس شش گوشه خریدم"
و دیگر خسته شدم ازیادآوری اینکه "عمریه برا زیارت نشستم تو نوبت"
حقا که در این ایام هجران"هیئت اگر نبود آواره می شدیم" و دلخوش به این باوریم که "ما در میان روضه ی تحت او قبه ایم" و با ناله زمزمه میکنیم "دیگه اینجوری عادت کردم آقا که کرببلا توو روضه هاته..."
هرچند که بدی ام را واقفم و میگویم"باشه! منو نبر حسین به کربلا،حق داری آقا"، هرچند که چشم های بی لیاقت من، شایستگی دیدن حرم تو را ندارند ولی " بدیمو نذار به حساب دلم".
امشب فرصت خوبی ست برای بیان خواهشی از جانب نوکر به ساحت ارباب و من برای شفاعت واسطه ای محترم تر نمی شناسم از آنکه روز اول سند وجودمان را به نام مولا زد چون باور داریم" روی سر همه زهرا(س) کشیده دست" و ما به انتخاب او غلام ِحسین شدیم.
شفا میخواهم برای درمان دردی که وجودم را آزار می دهد. وجودی که بدون حسین بی وجود است و چاره ای میخواهم برای دل بیچاره ای که حالا پس از آنکه "نسیمی جان فزا و بوی کرببلا" به او رسیده است " انگار که بین الحرمین است " و خود نیز فقط با واهمه میگویم" بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا".
هربار که دیگر نا امید و دل شکسته می شوم هاتفی ندا میدهد که از عطای خاندان کرم مایوس نشو و بدان که"پنجره فولاد رضا برات کربلا میده" و باز امیدوار میشوم به اینکه از حرم سلطان طوس، اجازه زیارت کربلا بگیرم
و اینگونه دیروز و امروز و فردایمان به دست حسین است و در این عالم که هرکس دل بسته ی کسی شده است" ما هم دل بسته ی پرچمت شدیم آقا جان
درباره سنّ شريف حضرت رقيه (عليهاالسلام) در ميان تاريخ نگاران اختلاف نظر وجود دارد. مشهور اين است که ايشان سه يا چهار بهار بيشتر به خود نديده و در روزهاي آغازين صفر سال 61 ه .ق، پرپر شده است.
بر اساس نوشتههاي بعضي کتابهاي تاريخي، نام مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام)، امّ اسحاق است که پيشتر همسر امام حسن مجتبي (عليهالسلام) بوده و پس از شهادت ايشان، به وصيت امام حسن (عليهالسلام) به عقد امام حسين (عليهالسلام) درآمده است.(1) مادر حضرت رقيه(عليهاالسلام) از بانوان بزرگ و با فضيلت اسلام به شمار ميآيد. بنا به گفته شيخ مفيد در کتاب الارشاد، کنيه ايشان بنت طلحه است.(2)
نام مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام) در بعضي کتابها، امجعفر قضاعيّه آمده است، ولي دليل محکمي در اين باره در دست نيست. هم چنين نويسنده معالي السبطين، مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام) را شاه زنان؛ دختر يزدگرد سوم پادشاه ايراني، معرفي ميکند که در حمله مسلمانان به ايران اسير شده بود. وي به ازدواج امام حسين (عليهالسلام) درآمد و مادر گرامي حضرت امام سجاد (عليهالسلام) نيز به شمار ميآيد.(3)
رقيه از «رقي» به معني بالا رفتن و ترقي گرفته شده است.(4) گويا اين اسم لقب حضرت بوده و نام اصلي ايشان فاطمه بوده است؛ زيرا نام رقيه در شمار دختران امام حسين(عليهالسلام) کمتر به چشم ميخورد و به اذعان برخي منابع، احتمال اين که ايشان همان فاطمه بنت الحسين (عليهالسلام) باشد، وجود دارد.(5) در واقع، بعضي از فرزندان امام حسين (عليهالسلام) دو اسم داشتهاند و امکان تشابه اسمي نيز در فرزندان ايشان وجود دارد.
گذشته از اين، در تاريخ نيز دلايلي بر اثبات اين مدعا وجود دارد. چنانچه در کتاب تاريخ آمده است: «در ميان کودکان امام حسين (عليهالسلام) دختر کوچکي به نام فاطمه بود و چون امام حسين (عليهالسلام) مادر بزرگوارشان را بسيار دوست ميداشتند، هر فرزند دختري که خدا به ايشان ميداد، نامش را فاطمه ميگذاشت. همان گونه که هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علي (عليهالسلام) وي را علي ميناميد».(6) گفتني است سيره ديگر امامان نيز در نام گذاري فرزندانشان چنين بوده است.
اين نام ويژه تاريخ اسلام نيست، بلکه پيش از ظهور پيامبر گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله) نيز اين نام در جزيرة العرب رواج داشته است. به عنوان نمونه، نام يکي از دختران هاشم (نياي دوم پيامبر (صلي الله عليه و آله)) رقيه بود که عمه حضرت عبداللّه، پدر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) به شمار ميآيد.(7)
نخستين فردي که در اسلام به اين اسم، نام گذاري گرديد، دختر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) و حضرت خديجه بود. پس از اين نام گذاري، نام رقيه به عنوان يکي از نامهاي خوب و زينت بخش اسلامي درآمد.
اميرالمؤمنين علي (عليهالسلام) نيز يکي از دخترانش را به همين اسم ناميد که اين دختر بعدها به ازدواج حضرت مسلم بن عقيل (عليهالسلام) درآمد. اين روند ادامه يافت تا آن جا که برخي دختران امامان ديگر مانند امام حسن مجتبي (عليهالسلام)،(8) امام حسين (عليهالسلام) و دو تن از دختران امام کاظم (عليهالسلام) نيز رقيه ناميده شدند. گفتني است، براي جلوگيري از اشتباه، آن دو را رقيه و رقيه صغري ميناميدند.(9)
در بعضي کتابهاي تاريخي، نام حضرت رقيه (عليهاالسلام) آمده، ولي در بسياري از آنها نامي از ايشان برده نشده است. اين احتمال وجود دارد که تشابه اسمي ميان فرزندان امام حسين (عليهالسلام)، سبب پيش آمدن اين مسأله شده باشد. هم چنان که بعضي از کتابها به اين مسأله اذعان دارند و بنابر نقل آنها، حضرت رقيه (عليهاالسلام) همان فاطمه صغري (عليهاالسلام) است. در چگونگي درگذشت ايشان نيز اختلاف نظر وجود دارد که در اين جا به اين دو مسأله خواهيم پرداخت.
طرح بحث
براي روشن شدن اين مطلب، بحث را با طرح يک پرسش بنيادين و بسيار مشهور آغاز ميکنيم که: آيا نبودن نام حضرت رقيه (عليهاالسلام) در شمار فرزندان امام حسين (عليهالسلام) در کتابهاي معتبري چون ارشاد مفيد، اعلام الوري، کشف الغمة و دلائل الامامة، بر نبودن چنين شخصيتي در تاريخ دلالت دارد؟
با بيان چند مقدمه، پاسخ اين پرسش به خوبي روشن ميشود:
1) در دوره زندگاني ائمه اطهار (عليهمالسلام) و در صدر اسلام مسائلي مانند کمبود امکانات نگارشي، اختناق شديد حکمرانان اموي، کم توجهي به ثبت و ضبط جزئيات رويدادها، فشار حکومت بر سيره نويسان، جانب داريها و... سبب بروز بعضي اختلافات در نقل مطالب تاريخي ميشده است.
2) در اثر تاخت و تازها و وجود بربريت و دانش ستيزي بعضي حکمرانان، بسياري از منابع ارزشمند از ميان رفته است. به همين دليل، اين گمان تقويت ميشود که چه بسا بسياري از اين اسناد و منابع معتبر، در جريان اين درگيريها، از بين رفته و به دست ما نرسيده است.
3) تعدد فرزندان، تشابه اسمي و به ويژه سرگذشتهاي شبيه در مورد شخصيتهاي گوناگون تاريخي و گاه وجود ابهام در گذشتهها و پيشينه زندگي افراد، امر را بر تاريخ نويسان مشتبه کرده است. همان گونه که اين مسأله در مورد ديگر شخصيتهاي تاريخي ـ حتي در جريان قيام عاشورا ـ نيز به چشم ميخورد.
4) همان گونه که پيشتر گفته شد، امام حسين (عليهالسلام) به دليل شدت علاقه به پدر بزرگوار و مادر گراميشان، نام همه فرزندان خود را فاطمه و علي ميگذاشتند. اين امر خود منشأ بسياري از سهوِ قلمها در نگاشتن شرح حال زندگاني فرزندانِ امام حسين (عليهالسلام) گرديده است. قراين و شواهدي نيز در دست است که رقيه (عليهاالسلام) را فاطمه صغيره ميخواندهاند. احتمال دارد همين موضوع سبب غفلت از نام اصلي ايشان شده باشد.(10)
بنابراين، نيامدن نام حضرت رقيه (عليهاالسلام)، در کتابهاي تاريخي، اگر چه شک در وجود تاريخي او را بسيار تقويت ميکند، اما هرگز دليل بر نبودن چنين شخصيتي در تاريخ نيست. افزون بر آن، مهمترين دليلِ فراموشي يا کم رنگ شدن حضور اين شخصيت، زندگاني کوتاه ايشان است که سبب شده ردّ کمتري از ايشان در تاريخ به چشم بخورد. در مورد حضرت علي اصغر (عليهالسلام) نيز به جرأت ميتوان گفت: اگر شهادت او بحبوحه نبرد و وجود شاهدان بسيار بر اين جريان نبود، نامي از حضرت علي اصغر (عليهالسلام) نيز امروز در بين کتابهاي معتبر شيعه به چشم نميخورد؛ زيرا تاريخنويسي فني است که با جمع آوري اقوال سر و کار دارد که بسياري از آنها شاهد عيني نداشته و به صورت نقل قول گرد هم آمده است. تنها موضوعي که در آن مورد بحث و بررسي قرار ميگيرد، درستي و يا نادرستي آن از حيث ثقه بودن راوي است که البته اين موضوع فقط در تاريخ اسلام وجود دارد. اما به عنوان نمونه، در بحث حديث، معرفهها و مشخصههاي ديگري نيز براي سنجش درستي اخبار، موجود ميباشد که خبر را با تعادل و نيز تراجيح، علاج معارضه و تزاحم، بررسي دلالت و عملياتهاي ديگر مورد بررسي قرار ميدهند.
افزون بر مطالب بالا، دو شاهد قوي نيز بر اثبات وجود ايشان در تاريخ ذکر شده است. ابتدا گفتگويي که بين امام و اهل حرم در آخرين لحظات نبرد حضرت سيدالشهدا (عليهالسلام) هنگام مواجهه با شمر، رخ ميدهد. امام رو به خيام کرده و فرمودند: "اَلا يا زِينَب، يا سُکَينَة! يا وَلَدي! مَن ذَا يَکُونُ لَکُم بَعدِي؟ اَلا يا رُقَيَّه وَ يا اُمِّ کُلثُومِ! اَنتم وَدِيعَةُ رَبِّي، اَليَومَ قَد قَرَبَ الوَعدُ"؛ اي زينب، اي سکينه! اي فرزندانم! چه کسي پس از من براي شما باقي ميماند؟ اي رقيه و اي امکلثوم! شما امانتهاي خدا بوديد نزد من، اکنون لحظه ميعاد من فرارسيده است.(11)
هم چنين در سخني که امام براي آرام کردن خواهر، همسر و فرزندانش به آنان ميفرمايد، آمده است: «يا اُختَاه، يا اُم کُلثُوم وَ اَنتِ يا زَينَب وَ اَنتِ يا رُقَيّه وَ اَنتِ يا فاطِمَه و اَنتِ يا رُباب! اُنظُرنَ اِذا أنَا قُتِلتُ فَلا تَشقَقنَ عَلَيَّ جَيباً وَ لا تَخمُشنَ عَلَيَّ وَجهاً وَ لا تَقُلنَ عَليَّ هِجراً»؛ خواهرم ،ام کلثوم و تو اي زينب! تو اي رقيه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر داريد [و به ياد داشته باشيد] هنگامي که من کشته شدم، براي من گريبان چاک نزنيد و صورت نخراشيد و سخني ناروا مگوييد.(12)
در مورد تشابه اسمي رقيه (عليهاالسلام) و فاطمه صغيره به يک جريان تاريخي اشاره ميکنيم. مسلم گچکار از اهالي کوفه ميگويد: «وقتي اهل بيت (عليهمالسلام) را وارد کوفه کردند، نيزه داران، سرهاي مقدس شهيدان را جلوي محمل زينب (عليهاالسلام) ميبردند. حضرت با ديدن آن سرها، از شدت ناراحتي، سرش را به چوبه محمل کوبيد و با سوز و گداز شعري را با اين مضامين سرود:
اي هلال من که چون بدر کامل شدي و در خسوف فرورفتي! اي پاره دلم! گمان نميکردم روزي مصيبت تو را ببينم. برادر! با فاطمه خردسال و صغيرت، سخن بگو که نزديک است دلش از غصه آب شود. چرا اين قدر با ما نامهربان شده اي؟ برادرجان! چقدر براي اين دختر کوچکت سخت است که پدرش را صدا بزند، ولي او جوابش را ندهد.»(13)
حضرت زينب (عليهاالسلام) در اين شعر از رقيه (عليهاالسلام) به فاطمه صغيره ياد ميکند و اين مسأله را روشن ميکند که فاطمه صغيره که در بعضي از کتابها از او ياد شده، همان دختر خردسالي است که در خرابه شام جان داده است.
گفتار کتابهاي تاريخي کامل بهائي
قديميترين کتابي که از حضرت رقيه (عليهاالسلام) به عنوان دختر امام حسين) عليهالسلام) ياد کرده است و شهادت او را در خرابه شام ميداند، همين کتاب است. اين کتاب، اثر عالم بزرگوار، شيخ عمادالدين الحسن بن علي بن محمد طبري امامي است که به امر وزير بهاءالدين، حاکم اصفهان در روزگار سلطنت هلاکوخان، نوشته شده است. به ظاهر، نام گذاري آن به کامل بهائي از آن روست که به امر بهاءالدين نگاشته شده است.
اين کتاب در سال 675 هجري قمري تأليف شده و به دليل قدمت زيادي که دارد، از ارزش ويژهاي برخوردار است؛ زيرا به جهت نزديک بودن تأليف يا رويدادهاي نگاشته شده ـ به نسبت منابع موجود در اين راستا ـ حايز اهميت است و منبعي ممتاز به شمار ميرود و دستمايه تحقيقات بعدي بسيار در اين زمينه قرار ميگرفته است. شيخ عباس قمي در نفس المهموم و منتهي الامال، ماجراي شهادت حضرت رقيه (عليهاالسلام) را از آن کتاب نقل ميکند. هم چنين بسياري از عالمان بزرگوار مطالب اين کتاب را مورد تأييد، و به آن استناد کردهاند. اين نگارنده، کتاب ديگري به نام بشارة المصطفی (صلي الله عليه و آله) لشيعة المرتضي (عليهالسلام) دارد که در اين کتاب نيز به برخي رويدادهاي پس از واقعه عاشورا اشاره شده است. اولين منبعي که در آن تصريح شده که اسيران کربلا در اربعين اول، بر سر مزار شهداي کربلا نيامدهاند، همين کتاب ميباشد. او جرياني را از عطيه (14) دوست جابربن عبدالله انصاري نقل ميکند که به اتفاق هم بر سر مزار اباعبدالله الحسين (عليهالسلام) و شهيدان کربلا حاضر شده، اولين زائرين قبر او در نخستين اربعين حسيني ميگردند. اما نگارنده سخني از ملاقات جابر با اسيران کربلا به ميان نميآورد و بر خلاف آنچه در برخي مقتلها نگاشته شده، هيچ ملاقاتي در اين روز بين او و اسيران کربلا صورت نميگيرد. اين موضوع نيز نقطه عطف ديگري در امتياز و برتري اين کتاب ميباشد.
يکي ديگر از کتابهاي کهن که در اين زمينه مطالبي نقل نموده، کتاب اللهوف از سيدبن طاووس است. بايد دانست احاطه ايشان به متون حديثي و تاريخي اسلام و شيعه، ممتاز و چشمگير است. وي مينويسد: «شب عاشورا که حضرت سيدالشهداء (عليهالسلام) اشعاري در بي وفايي دنيا ميخواند، حضرت زينب (عليهاالسلام) سخنان ايشان را شنيد و گريست. امام (عليهالسلام) او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم، ام کلثوم و تو اي زينب! تو اي رقيه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر داريد [و به ياد داشته باشيد] هنگامي که من کشته شدم، براي من گريبان چاک نزنيد و صورت نخراشيد و سخني ناروا مگوييد [و خويشتن دار باشيد].»
بنابر نقل ايشان، نام حضرت رقيه (عليهاالسلام) بارها بر زبان امام حسين (عليهالسلام) جاري شده است. اين مطلب در مقتل ابومخنف نيز هست که حضرت پس از شهادت علي اصغر (عليهالسلام)، فرياد برآورد: «اي ام کلثوم، اي سکينه، اي رقيه، اي عاتکه و اي زينب! اي اهل بيت من! خدانگهدار؛ من نيز رفتم». اين مطلب را سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي (وفات: 1294 ه .ق) در کتاب ينابيع المودة از مقتل ابومخنف نقل ميکند.
از آيت الله العظمي سيد محمد رضا گلپايگاني (ره) در مورد حضرت رقيه (عليهاالسلام) و مرقد ايشان در دمشق و هم چنين داستان تعمير قبر حضرت که به دستور خود ايشان، به وسيله روياي صادقهاي انجام گرفت، پرسيدند. ايشان فرمود:
اين گونه مطالب که نقل شده است، هيچ گونه محال بودني از نظر عقلي ندارد؛ لکن از اموري که اعتقاد به آن لازم و واجب باشد، نيست.
1 ـ الاربلي، علي بن عيسي، کشف الغمة في معرفة الائمة، تهران، کتاب فروشي اسلاميه، بيتا، ج2، ص216 ؛ الطبرسي، ابوعلي فضل بن الحسن، اعلام الوري بأعلام الهدي، بيروت، دار المعرفة، 1399 ه .ق، ص251.
2 ـ مفيد، محمد بن محمد، الارشاد، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ چهارم، 1378 ه . ش، ج2، ص200، اعلام الوري، ص251.
3 ـ حايري، محمد مهدي، معالي السبطين، قم، منشورات الرضي، 1363 ه . ش، ج2، ص214.
4 ـ ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بيروت، دار احياءالتراث العربي، چاپ اول، 1416 ه . ق، ج5، ص293.
5 ـ نظري منفرد، علي، قصه کربلا، قم، انتشارات سرور، 1379 ه . ش، پاورقي ص518.
6 ـ ر.ک: مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1404 ه . ق، ج44، ص210.
7 ـ همان، ج15، ص39.
8 ـ الارشاد، ج2، ص22.
9 ـ همان، ص343.
10ـ محمدي اشتهاردي، محمد، سرگذشت جان سوز حضرت رقيه (عليهاالسلام)، تهران، انتشارات مطهر، 1380 ه . ش، ص 12.
11ـ جمعي از نويسندگان، موسوعة کلمات الامام الحسين (عليهالسلام)، قم، دارالمعروف، چاپ اول، 1373 ه . ش، ص 511.
12 ـ ابن طاووس، ابوالقاسم ابوالحسن بن سعدالدين، اللهوف علي قتلي الطفوف، قم، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1414 ه . ق، ص 141؛ اعلام الوري، ص 236،(با اندکي تغيير(.
13ـ قمي، شيخ عباس، نفس المهموم، تهران، مکتبةالاسلامية، 1368 ه . ق، ص 252؛ بحارالانوار، ج 45، ص 115.
14ـ در گفتار برخي ذاکران و واعظان مشهور است که عطيه غلام جابربن عبدالله انصاري بوده، در حالي که اين مطلب تحريف تاريخ است. عطيه عوفي از رجال کوفه و از اصحاب اميرالمؤمنين (عليهالسلام) بوده و حتي نام گذاري او نيز هنگام تولدش توسط امام علي (عليهالسلام) صورت گرفته است. او پنج امام را درک نموده و در زمان امام باقر (عليهالسلام) از دنيا رفت (ر.ک: التستري، محمد تقي، قاموس الرجال، قم، انتشارات جامعه مدرسين، چاپ
برگرفته از سایت حوزه
این تقویمهای کاغذی دروغ نوشته اند، مگر میشود از محرم سال شصت و یک هجری، یکهزار و سیصد و شصت و شش سال گذشته باشد و ما همچنان در غفلت و بیخبری به سر برده باشیم؟ تقویمها دروغ میگویند چراکه عاشورا، هرروز در قلب ما اتفاق میافتد و حسین(ع) و خورشیدهای گمشدهاش چون چشمههای جاری به دریای بیکران ابدیت و احدیت میپیوندند و خون حیات را در رگهای منجمد جهانیان به حرکت وا میدارند. چگونه میتوانی کتاب ادریس نبی را نادیده بگیری که در آن آمده؛ خدا فرمود: «این پنج نور ، نور اشرف مخلوقاتند و.... به عرش نگاه کردم و این نامهای پاک را یافتم، بارقلیطا، ایلیا، طیطه، شبر و شبیر».
چگونه میتوان از ایه 37 سوره بقره چشم پوشید که: آدم کلماتی از خداوند دریافت کرد و با آنها توبه کرد و خدا توبهاش راپذیرفت. در مناقب ابن مغازلی شافعی از حضرت رسول (ص) نقل شده که این کلمات اسامی مبارک پنج تن بوده است.
دوست دارم باز هم به سوم شعبان برگردیم؛ به سال چهار هجرت، به خانه کوچک حضرت امیر(ع)، زمانی که اسماء، کنیزه حضرت زهرا(س) طفل را نزد پیامبر(ص) برد و جبرئیل نازل شد و عرض کرد: این کودک را به نام پسر کوچک هارون «برادر موسی(ع)» «شبیر» بگذار زیرا نسبت علی (ع) به تو همچون هارون است به موسی(ع). چگونه میتوان اسیر تقویم بود و در کتابهای تاریخ دنبال خطبه معروف «خط الموت» نگشت، وقتی امام فرمود: مرگ چون گلوبند دختران جوان گریبانگیر فرزندان آدم است و علاقه من به ملاقات گذشتگانم همچون اشتیاق یعقوب است به یوسف! پس این اشتیاق را در کدامین برگ تاریخ به صندوقچهها میسپاری؟ اما بگذار با تو به زبان تقویمها سخن بگویم ، به زبان دروغهایی که هشت ذیحجه سال شصتهجری با نامههایی به خط کوفی و با مهر فریب خورده، حسین (ع) را به قصد عراق از مکه بیرون آورد، و از منزلگاههای «تنعیم، صفاح، ذات عرق، خزیمه، زرود، ثعلبیه، شقوق، زباله، بطن العقبه، اشراف بیضه، رهیمه، قادسیه، عذیب، قصر بنی مقاتل» گذشت و به کربلا رسید.
من تاریخنویس نیستم و از تاریخ چیزی نمیدانم چراکه، نه مرا تاب واگویه مصیبت است و نه تو را تحمل اشک. این خاطره را بدان جهت نوشتم که خورشید روزهای من، با صدای «هیهات من الذلة» بر می خیزد و از شرمساری خون گلوی سربازی ششماهه، سر در تاریکی فرو میبرد. اما من انتظارت را حس میکنم، به لمس عظمتی که تاریخ را شرمنده خود ساخته است.
... قافله به کربلا رسید . روز دوم محرم سال شصت و یک هجری. در زندگی پنجاه و هفت ساله امام حسین(ع)، هر لحظه تاریخساز بوده و تاریخشکن! و هنوز کلام امام(ع) بر پیشانی جهان نقش بسته است که: مردم، برده دنیایند و دین ورد زبانشان میباشد، تا وقتی که با زندگی ایشان بسازد. وقتیکه در آزمایش گرفتاریها قرار گرفتند ، دینداران اندکند. در پایان این گفتار مکتوب که شاید خاطرهای بود از من گمشدهای لای تقویمهای باطل شده عمرم، بی هیچ مقدمه و منظوری از درخشش آفتاب لایزال حسینبنعلی(ع) میگذرم و از چهار پنجره به تماشای برادرانهترین واژه تاریخ میایستم و علمدار را میبینم که:
اول: مالک اشتر برای تربیت فنون نظامی به او مامور میشود اما زمانی که جنگآوری او را میبیند میگوید: «اگر از سپاهیان دشمن است کار ما ساخته است و اگر از یاران ماست وای به حال دشمن». و چون عباس(ع) را میشناسد به امیرالمومنین(ع) میگوید که: «سپاهیان باید فنون جنگ را از عباس فرا گیرند.»

دوم: زمانی که در تلّ زینبیه، اماننامه تحویل علمدار میشود و سرداری سپاه کفر به او پیشنهاد میشود، او دنیا را گذرگاهی برای رسیدن به بهشت میداند و ...
سوم: مشک آب از نهرعلقمه پر شده است و دستان پرتوان ابالفضل(ع) از آب خنک سیراب، اما یاد اصغر عطشان باعث شرمساری آب میشود و از لای انگشتان سقا خود را به رود میاندازد.
چهارم: دستها قلم شده اند و غیرت، مشک را در لابلای دندانهای سقایی نگه داشته است که هنوز مولای خود را برادر خطاب نکرده است و ...
نمیدانم این بغض من است که گلوی قلم را گرفته یا قلم نیز از شرمساری تاب نوشتن را از دست داده است. وقتی در اینه تمامنمای غیرت و جوانمردی مردان کربلا اثری از ساکنان کوی غفلت نباشد باید باورکرد که این تقویمها دروغ میگویند، چرا که مگر میشود از محرم سال شصت و یک هجری یک هزارو سیصد و شصت و شش سال گذشته باشد و ما همچنان در غفلت و بی خبری به سر برده باشیم؟
مراسم شهادت حضرت رقیه(س) پنجشنبه ۲۳/۱۰/۸۹ راس ساعت ۸ شب
سخنران : حاج مجید ابوفاضلی
*سلام بر لحظههایی که تو را آوردند!
سلام بر لبهای رسول اللّه که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانهات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر لبخند سرافراز علی علیهالسلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!

سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بیشائبه محمدی!
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.
*تا خدا هست و خدایی می کند، مجتبی مشکل گشایی می کند.
**مراسم شام ولادت امام حسن مجتبی(علیه السلام) شب جمعه ی این هفته۴ /۵/۸۹ همراه با مراسم افطاری بر سرسفره احسان بیبی خاتون حضرت رقیه(سلام الله علیها)
تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب میرفتی و نیایشهایت را میخواندی، طرف دیگر... .
وقتی میان خون و آتش، صدای گریهات، دل سنگ را میلرزاند و پاهای تاول زدهات، سختیها را گلایه میکرد،
همه چشمها کور بودند و دلها سنگینتر از آن بود که بار سنگین دلت را سبکتر کند...

دستهایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگیها!
صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمیدانم! اما ایمان، همپای تو بزرگ شده بود.
همسن و سالهایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی..
***ازاین هفته مراسم پر فیض زیارت عاشورا و زیارت آل یاسین
۵ شنبه ها بعد از نماز مغرب وعشا(ماه رمضان ۳۰ :۱ساعت بعد از اذان)